شدم مثل بچه های هفت سال که نوشتن بلد نیستن ... قبلا هر اتفاقی می افتاد در موردش فکر می کردم که به درد نوشتن تو وبلاگ می خوره یا نه ؟ ... اما الان گیجم انقدر اتفاقهای جورواجور افتاده که ... این شش ماه آخر همه چی رو دور تند بود ... سال نو هم همینطور ... نفهمیدم تعطیلات کی شروع شد و کی تموم شد ... چند بار وسوسه شدم حذف کنم اینجارو اما دلم نیومد ...
هم تو دنیای مجازی هم واقعی ...
که پر انرژی باشم و ترم بعد رو گند نزنم و از لحظه هام لذت ببرم ...
فکر کنم مشکل از انگیزه هام باشه که ته کشیدن و بی ارزش شدن ....
کاش ریشه ی این نفرت رو پیدا می کردم ... وقتی راه می افتم که برم یونی حس میکنم دارم میرم قبرستون! دقیقا به زور دارم تحملش میکنم و خدا رو شکر که بیست و چند روزی تعطیلی رو دارم ... اتفاق خاصی نیفتاده اما به زور می رم و بال بال می زنم برا برگشتن زودتر از همه جیم میشم ...
رو بلندترییییییین نقطه ی شهر بودم و ماه کامل بود ... من عاشق ماه میشم وقتی کامل ...
فقط حیف که تو رستوران وقتی داشتم با سالادم ور می رفتم صدای اصفهانی منو پرت کرد به گذشته دقیقا همون آهنگی بود که ازش خاطره های خیلی بدی دارم :
آفتاب مهربانی سایه ی تو بر سر من ...
پ.ن : نوشتن رو فراموش کردم ...
که برم از این شهر و دور شم از آدم هاش ...
اما الان که می بینم احتمالش خیلی زیاده که برا همیشه از اینجا دور شم دلم یه جوری شده ...
کل زندگی من اینجاس با تموم خاطره های تلخ و شیرینش با تموم دلخوشی هام ...
چی می تونه منو وادار کنه که دل بکنم و برم اون ور دنیا ... ؟
یه شهر جدید یه زندگی جدید یه دنیای دیگه ...
دلم برا همه چی تنگ میشه ...
وقتی فکر می کنم و می بینم یه زمانی دیگه نمی تونم هر وقت دلم خواست مام رو بغل کنم و ببوسم یا باهاش درد و دل کنم بیشتر قدر این لحظه ها رو می دونم ...
پ.ن : فعلا همین جام ...
خالی خالی ام ... نا امیدی و بی حوصله گی بی علت هم خوشبختانه تموم شد و رفت پی کارش اصلا نفهمیدم چرا شروع شد و چرا تموم شد هیچ دلیلی نداشت به نظر خودم احمقانه بود که بدون غصه و ناراحتی دپرس بودم ... پائیز امسال عجیب بود ... عجیب ترین پائیز عمرم ... کلی اتفاق ریز و درشت و باور نکردنی افتاد ...هر لحظه یه خبر ، هر لحظه یه اتفاق تازه ، یه تکون دیگه ... کاملا پر تلاطم ... دقیقا اتفاق هایی می افتاد که اصلا انتظارش رو نداشتم ... تلاطمش هم ناراحتم نمی کنه ... یه دنیا اوج و فرود ... انگار تو شهربازی سوار ترن هوایی شدی ... من عاشق هیجانم از زندگی راکد و یکنواخت هیچ خوشم نمیاد ... در کل همه چی رو دور تند افتاده اصلا نفهمیدم این دو ماه کی گذشت ...
اصلا فکر نمی کردم روزی اینقدر از یونی زده بشم ... روزهایی که کلاس دارم وقتی صبح از خواب بیدار میشم اولین چیزی که به ذهنم میاد این که سر کلاس نرم! اما نمیشه که ... البته فقط یونی نیست در کل ۴ دیواری اتاقم رو به کل دنیا ترجیح می دم ... بگذریم ...
یه صبح بارونی ...
پیاده روی زیر بارون ...
یه حموم داغ ...
یه خواب عمیق ...
سکوت ...
چی از این لذت بخش تره ؟
پ.ن : زندگی این روزهام انقدر پر تلاطم شده که ...
حالم اصلا خوب نیست ... با این وضع نمی تونم به کارهام برسم ...
می رم سراغ آهنگ هایی که دوست شون دارم ...
یاد دفترچه ی قشنگی می افتم که جز چند صفحه ی اول هیچی توش نوشته نشده ...
به سرم می زنه توش آرزوهامو بنویسم!
۱۲ تا میشه کلا ...
اون حساس ها رو هم با خطی که خودم اختراع کردم نوشتم!
نوشتنش که تموم شد حالم خوب میشه!
جزئیات رو هم ننوشتم ... موند برای دفعه ی بعد که حالم بد بشه!
از اون بی احساس هایی که هیچی جز دو دو تا ۴تا حالی شون نمیشه ...
همیشه ی خدا با قسمت احساساتی خودم سر جنگ داشتم و دارم ...
دوستش ندارم ... زیاد هم سرکوبش کردم ...
افسار همه چیز هم اکثرا دست منطق هست ...
آدم از ذات خودش نمی تونه فرار کنه نه؟
پ.ن : بودن یا نبودن هیچ فرقی نداره این روزها ...! هرچند پاییز با شلوغیش تسکین دهنده اس ...
پ.ن : اسم هر دوست داشتنی رو نباید عشق گذاشت ... ۲ روز تو تب و تابش می سوزی روز سوم یادت می ره ... ( این پ.ن ربطی به این پست نداشت!)
همه داشتن دعا می کردن...
یک ساعت و نیم مونده بود ...
یک ساعت و نیم تا مرگ فاصله داشتم ...
ناراحت نبودم که دارم می میرم ...
داشتم دعا می خوندم ... و فکر می کردم ...
یاد نماز های نخونده ام افتاده بودم!
یاد اینکه هنوز جوونم ...
یاد اینکه منو بخشیده یا نه؟ ... خودم رو دلداری می دادم که بخشیده ...
یاد کارهایی که دوست داشتم انجام بدم و امکانش وجود نداشت ...
تو یک ساعت و نیم چکار می شد کرد ...
اینها برام مهم زیاد مهم نبود ... مهم این بود که یک ساعت و نیم تا مرگ فاصله داشتم ...
نیم ساعت مونده بود ...
از خواب بیدار شدم!
پ.ن : این خواب به پست قبل هیچ ربطی نداره ...
پ.ن : مام میگه بعضی از خواب ها هشدار دهنده هستن حواستو جمع کن!
به آسمون بارونیش ...
به روزهای کوتاه و پر دغدغه اش ...
به تند دویدن لحظه هاش ...
برگ ها ی خشک و صدای خش خشش زیر پام ...
کلا تا دنیا دنیاست این وضع ادامه داره
تا وقتی کنارت ، قدرش رو نمیدونی
وقتی ازت دور شد میفهمی چقدر بهش احتیاج داری
پ.ن : ...
بچه که بودم دوست داشتم پرنده باشم ... از گنجشک ها هم خیلی خوشم می اومد ... هنوزم دوسشون دارم ... دوست داشتم مثل پرنده ها به هر جا که دلم میخواست میرفتم ... برام سوال بود که چرا پرنده ها به ماه سفر نمیکنن ؟ ... تو عالم بچگی میگفتم اگه من پرنده بودم حتما به ماه میرفتم!
پ.ن : عصر که بارون می بارید دلم میخواست پرنده باشم ...
منم نگاش میکنم ... نه حرفی نه ...
کلمه ها فقط موقعی به درد میخورن که فایده ای داشته باشه ...
....
...
گریه کن ... گاهی من هم نمیتونم جلوی قطره های شور رو بگیرم ...
اما من اگه جای تو بودم خیلی وقت پیش رفته بودم دنبال زندگیم ...
خیلی وقت پیش ...
بالاخره روزهای دلگیر تموم شد و یه نفس راحت کشیدم ... سکوت تلخم شکسته شد ... حالا کم و بیش مثل گذشته شده ام ... با یه تفاوت ... اتاقم رو به همه ی دنیا ترجیح میدم ... البته دلگیر بودن روزها هم تا حدی تقصیر خودم بود زیادی سخت می گیرم اگه تو اوج ناراحتی هام واقع بینانه فکر کنم زندگی خوبی داشتم/دارم ... البته الان دارم اینطوری فکر میکنم و مینویسم اما دو مین بعدش فکر میکنم همه چی مزخرف ! ... دلیلشم خیلی ساده اس چون یه حس موقتی بهم دست می ده که دلم به هیچی خوش نیست ... خوب که موقت وگرنه ... چون دلم به آینده خوش ... که رویا نیست و داره ساخته میشه ...
پ.ن : بی وفا بودم و خودم نمیدونستم !
همه ی وقتم با کتاب خوندن پر ... نه کتاب درست و حسابی ها نه ... رمان میخونم ... حیف اونهمه کتاب خوب که با چه ذوقی گرفته بودم که بخونم ... قبل شروع تابستون کلی نقشه کشیده بودم برا وقتم که چه کارهایی کنم اما خیلی جالب که هیچ کدوم نشد ... هدف های اصلی که نشد بهشون برسم که این هدف ها نقش اساسی رو داشتن و مسائل مزخرف و اعصاب خوردکنی پیش اومد و شدم اینی که هستم ... دلم لک زده برا طراحی برا رنگ برا ... اما دست و دلم به هیچ کاری نمی ره ... سفر اول شمال خوب بود چند روزی خیلی عالی گذشت ولی دومی رو اجباری رفتم و همش کلافه بودم دلم میخواست خونه بمونم و ثانیه شماری میکردم برا برگشتن ... البته تو این سفر هم لحظه هایی بود که آروم میگرفتم اونم وقتی بود که تنم رو سپرده بودم به آبی قشنگ دریا و وقتی که داشتیم برمیگشتیم خونه ... فکر نمیکردم تابستون امسال اینقددددر دلگیر و مزخرف باشه که همه ی برنامه هام بهم بریزه اینقدر کسل دائم تو اتاقم تنها باشم و بی حوصله فقط رمان بخونم که وقت بگذره و فاصله ام با همه ی به بی نهایت برسه ... گاهی وقتها آدم نیاز شدیدی به سکوت و آرامش داره ... اما سکوت این دو ماه حس خوبی نداشت ... برا همین که زندگی شلوغ و پر دغدغه رو دوست دارم ... منظورم از دغدغه مشکل و دردسر نیست ... پر بودن وقت برا برنامه هایی هست که ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشه و با این برنامه ها به یه جایی برسی ... مهم نیست چه برنامه ای باشه مهم این که حس رضایت واقعی رو آدم بتونه حس کنه ...
با وجود این که تابستون مزخرفی رو دارم میگذرونم و و کسلم ، نا امید نیستم ... می گذره ... با شروع پائیز همه چی تموم میشه و روزهایی که مطابق میل من هست شروع میشه ...
حس عجیبی ... وقتی میفهمی طرف اونجوری نیست که سالهای سال فکر میکردی هست ... یه عمر دلت بهش خوش باشه که وقتی اونو داری هیچی کم نداری ... و یه روزی به خودت بیای و ببینی که یه عمر جوری دیدیش که دلت میخواست اما همه ی حقیقت این نیست ... نیست ...
منو تو آشنای فصل های مشترک بودیم ...
مربی یوگا ازم پرسید چطوری ؟ گفتم خوبم ... با دقت نگام کرد و بعد چند ثانیه گفت اما مثل همیشه نیستی پژمرده ای چیزی شده ؟ گفتم نه اتفاق خاصی نیفتاده ... با مهربونی دستهاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت : پس اگه چیزی نشده پژمرده نباش ... لبخند زدم ... مثلا تصمیم گرفته بودم مثل همیشه باشه قیافه ام ، رفتارم ... رفتارم که مثل همیشه بود با بچه ها میحرفیدم میخندیدم اما قیافه ام ...
چی میتونستم بهش بگم ... خوشم نمیاد تو دنیای واقعی همه از چیزهایی که ناراحتم میکنن چیزی بدونن ... البته دروغ هم نگفتم بهش اتفاق خاصی نیفتاده بود ... همون اختلاف نظر ساده ناراحتم کرده بود ... مام اصرار داره من مطابق میلش هرکاری رو انجام بدم منم نمیتونم تحمل کنم ... البته از اون ادمهایی هم نیستم که چشم بسته کار نادرستی رو انجام بدم و روش پافشاری کنم کارمم هیچ عیبی نداره اما به نظر مام خوب نیست ... آخرشم گفتم این زندگی من ، این مهر مادری نیست که تو به خاطر طرز فکر خودت دخترتو زجر بدی ... خسته شدم از وقتی یادم میاد تو همیشه مخالف بودی و حاضر نشدی قبول کنی که این یک بار رو هم تو داری اشتباه میکنی نه من ...
پ.ن : این روزها همه ی آدم های زندگیم مثل عکس شدن ... فقط به درد این میخورن که قابشون کنم و بزنم به دیوار ... دلم به هیچ کدومشون خوش نیست ... سفر شمال خوب بود یه چند روزی همه چی برام کمرنگ شده بود اما برگشتم ... تلخی سکوت هم میگذره و باز سرحال میشم ...
ضد حال یعنی اینکه ۱۷ کمترین نمره تو کارنامه ات باشه اما با دقت که نگا کنی میبینی تو درس وصایای امام شدی ۵/۷ ... چرا ؟ چون با یه امتحان دیگه تو یه روز بود ... میخواستم سر امتحان نرم اما گفتم بذار راحت شم و ترم دیگه باز سرکلاس این واحد نشینم ... اما صد افسوس ...
قاب شیشه ای چشمات منو با تو آشنا کرد
من تو رویای تو بودم منو بی خبر صدا کرد
قاب شیشه ای چشمات برا من مثل نفس شد
برا قلب عاشق من همه چیز و همه کس شد
من به آرزوم رسیدم به تن تب دار دستهات
دستهای تو مال مال من شد تو پناه امن چشمات
...
گذر زمان وقتهایی که طولانی مدت بیکار هستم به شدت باعث میشه که فکر کنم داره روحم فرسایش پیدا میکنه! ... البته اگه بی حوصله باشم و نخوام کاری انجام بدم ... اما اگه باحوصله و شاد باشم ازش استفاده میکنم و اگه تو خونه کاری نداشته باشم حتما میرم بیرون ... خیلی وقتها که بیرون از خونه چشمم به چند تا پیر مرد می افته که جلوی مغازه نشستن و دارن وقت میگذرونن فکر ناخوشایندی به ذهنم میرسه که اینا برا چی و به امید چی زنده ان؟!!! یا چند بار که سرویس نیومده بود و مجبور شدم برم دنبال (ع) از مدرسه بیارمش خونه و دیدم که خانوم های خونه دار دارن باهم حرف میزنن این فکر به سرم میاد که خانوم های خانه دار از این وضعیت زندگی شون واقعا راضی هستن؟؟؟ که خونده داری و بچه داری و شوهر داری کنن تا آخر عمرشون؟ ... البته میدونم در کنار اینها ممکن تفریح و سرگرمی داشته باشن اما بازم حس خوبی ندارم نسبت به همچین زندگی ... یا بهتره بگم به نظرم غیرقابل تحمل! ...
از بچگی هم از تعطیلات تابستون زیاد خوشم نمی اومد الان هم همینطور روزشماری میکنم برا گذر این ۲ ماه ... هرچند امسال تابستون رو باز بیکار نیستم و برنامه ریزی کردم که وقتم بیخودی هدر نشه ... هم خوش میگذرونم هم یه کارای مفیدی هست که ارزش وقت گذاشتن رو داره ...
